تبليغاتX
شب خاموش



سلام

خوبی؟

یادش به خیر پارسال پیارسالا چه آدم برفی ساختیم بالا پشت بوم... امسال برف زیاد تر بود، ولی حیف کسی نبود که باهاش آدم برفی بسازم. منم تا برف بند اومد رفتم همشو پارو کردم ریختم پایین...

 

یادش به خیر چقدر واسه قبولیت دعا کردم..

 چه روزها و شبهایی رو که نگذروندم..

کاش می شد جواب تمام حرفاتو، خاطره هاتو و افکارتو بدم ولی حیف.....

بی خیال.. اصلا دوست ندارم راجع به هیچی حرف بزنم، اینجوری بهتره...

 گفتنی بسیارو وقت کوتاه...  

 

من از اين حرف ها بزرگترم..

 تو دل كوچك ات خيابانی ست به خيابان نمی رود دل من، من دلم توی خانه زندانی ست..

 تو نمك گير من شدی..

 باشد اين كه يك اتفاق معمولی ست..

 من اگر سفره ی دلم پهن ست در دل من هميشه مهمانی ست..

 روزگارم سياه شد با تو كه الهی سفيد بخت شوی.....!!!!!

 چشم های تو كافرم كردند...

 دور شو نوبت مسلمانی ست.....!!!!!

 

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط امین  | 



 

من او را رها كردم!

 تا او خود را دريابد..

و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني...

..اما من آنقدر او را دوست دارم كه او را رها مي خواهم

براي هميشه!

..رها از تمامي بندها و زنجيرها

..هر چند او هيچگاه در بند من گرفتار نبود

..چرا كه من خود اينگونه خواستم

..و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او براي او بندي نساختم

..اما او در بند خود گرفتار بود

اي كاش از خود رها شود

!…همانگونه كه من با او از خود رها شدم

 

قلیون! چه وسیله ی جالبی...

ولی دیگه نمی کشم! مشروبم نمی خورم! یه کارایی رو هم که نمی کردم می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط امین  | 



 

 : سر کلاس ادبيات معلم گفت فعل رفتن رو صرف کن

...رفتم... رفتي... رفت

ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده. و من مي گويم :

...رفت... رفت... رفت

رفت و دلم شکست... غم رو دلم نشست... رفت شاديم بمرد... شور از دلم ببرد

...رفت... رفت... رفت

! و من مي خندم و مي گويم : خنده

 تلخ من از گريه غم انگيزتر است

!!!کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط امین  | 



سلام

چه خبر ؟ خوبید ایشاالله؟ چی کارا می کنید؟ خوش میگذره؟

من همچنان خوبم!

میخوام براتون یه چیزی تعریف کنم یه کم بخندید.

من از دانشگاه که بر میگردم اکثرا ساعت برگشتنم به سرویس نمی خوره. بنابراین مجبورم با خطی های دانشگاه تا مترو بیام و بعد هم با مترو و ... . تا چند وقت پیش که از این مترو جدیدا خبری نبود همیشه عزا می گرفتم بابت مترو. اخه فوق العاده گرم بودن و تهویه هم قربونش برم نمیدونم نداشتن یا داشتن و طبق معمول خراب بودن یا که حیفشون می اومد روشن کنن. خلاصه با پولهایی که من و شماها دادیم همت کردن و یه چند تا قطار جدید واسه خط میرداماد – شهر ری خریدن، ولی تعدادشون کم بود و هر وقت تنها یا با دوستام میومدیم تو ایستگاه 1000 تا صلوات و 500 تا سفره نذری و 250 تا ختم صلوات و ختم انعام و ...  نذر میکردیم تا بلکه یه دونه از اون قطار جدیدا که کولر و تهویه و همه چیز دارن نصیبمون بشه، که آخرشم نمیشد... البته الان خیلی تعداد این قطار جدیدا زیادتر شده. نکته جالب توجه اینجاست که حالا بر عکس شده... چند وقتیه که این قطار جدیدا خیلی دیگه خنک شدن!!! خیلی ها... کار دیگه از تهویه و خنکی گذشته و دارن کم کم تبدیل به سرد خونه ( همان سرد خانه ) میشن طوری که چند روز پیش که از دانشگاه میومدم باز ساعت برگشتم نمیخورد و مجبور شدم با مترو بیام. ولی این قطار انقدر سرد بود و باد سرد از هر سوراخیش در میومد که چنان سر دردی شدم که اومدم خونه 2 ساعت افتادم...

اینم از جریان مترو سوار شدن ما...

خب ببخشید سرتون رو درد آوردن. دیگه تکرار نمیشه... شایدم بشه...

 

اگر ما را کسي فهميد با من!

 اگر راز تو را پرسيد با من!

 اگر از عاشقي ترسيد با من!

 اگر احساس دل رنجيد با من!

 اگر دنيا به ما خنديد با من!

 اگر کوتاهي از من بود با من!

 اگر اندوه با من بود با من!

 اگر من بودم و غم بود با من!

اگر من رفتم و غم رفت با تو ... !

 

تنها میروم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امین  | 



سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه. حال من که خوبه خوبه...

یه اتفاقایی افتاده... نمیدونم بگم، نگم، نمیدونم... شاید بعدا همه چیز رو تعریف کردم!

 ولی یه چیزی مینویسم شاید بفهمید...

 

خندید و گفت : دوستیم ؟

 گفتم : تا کی ؟

 گفت : دوستی تا ندارد،  تا پیری،  تا مرگ،  تا قیامت،

  تا بعد از ملاقات با خدا !

 تا بهشت یا جهنم

 تا همیشه ...

 گفتم : باشه دوستیم اما بیا یه نشونه براش بذاریم.

 گفت : هر طور دلت بخواد.

 گفتم : هر بار همدیگه رو دیدیم بخندیم و پلکهامون رو دوبار محکم به هم بزنیم. خندید و پلکهاش رو محکم دو بار به هم زد.

 

من و تو...

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 10 بعد از ظهر  توسط امین  | 



سلام

خوبیییییید؟ ایشاالله که همه خوب باشید.

من که دیگه خوب شدم. یعنی خوبه خوب که نه یه ذرره تهش مونده، هنوز یه خورده بعضی وقتا سلفه میکنم (منظورم همون سرفه است) که اینم مهم نیست داره دیگه خوب میشه...

از همتون ممنون که اومدین و حالمو پرسیدین و نگران بودین.

یکی طلب همتون...

 

اعتراف ميکنم!

 من هنوز هم گاهی زير چشمی به آسمان نگاه ميکنم...

 دزدکی...

 به چشمان ستارگان...

 اما نه به تمامی آنها...

 تنها به آنها که شبيه ترند به تو...

 به تو نه ... به چشمان تو...

 اما تو نميفهمی... هيچ وقت نفهميدی... دیگه نمیخوام بفهمی...!!!

 

مهم نیست چقدر از من بدوری...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط امین  | 



بچه ها سلام.

ببخشید که نتونستم خیلی زود آپ کنم. الانم اومدم که دیگه دیر تر از این نشه وگرنه اصلا پشت کامپیوتر نمی نشستم چون حالم زیاد مساعد نیست. در واقع خیلی حالم بده. هم از نظر روحی و از اون بدتر از لحاظ جسمی که دیگه داغونم!

خیلی وقت بود که زیاد از اتاقم بیرون نمیومدم، مگر واسه کارای واجب مثل غذا خوردن که از روزی که مریض شدم ( دقیقا فردای اون روزی که آپ کردم) شبا حتی واسه اونم نمیام... یعنی از خستگی و بی حالی خوابم میبره و در اتاقم هم که قفله... البته مامانم میاد صدام میکنه هزار بار ولی... اکثرا هم 11، 12 بیدار میشم میرم یه ساندیس میخورم میخوابم... اینم شده اوضاع و احوال این روزای من.......

ایشاالله دیگه روزای آخره...

 

 

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را ميگيرد...

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده...

کاش می دونستی چقدر دلم از اين روزهای سرد بي تو بودن گرفته...

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهايت ، گرمی نفسهايت، مهربانی صدايت تنگ شده...

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو‌ام...

کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم...

اما...

                         دیگر اهمیت ندارد... .

 

کاش تو می دانستی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط امین  | 



سلام. امیدوارم بر عکس من حال همه خوب باشه!

میخوام براتون یه جریانی رو تعریف کنم...

 

دیروز داشتم میرفتم برای گیتارم وسیله بخرم که سر یه چهار راهی تو جمهوری یه پیر مردی با موتور داشت چند تا توپ پارچه رو می برد. چراغ که سبز شد و اومد حرکت کنه از بس که توپهای پارچه سنگین بود تعادلش بهم خورد و همه بارش ریخت روی زمین. انصافا هم خیلی بارش زیاد بود. حالا تو اون شلوغی مونده بود چی کار کنه...

نمیدونم چی شد که واستاده بودم و نگاهش میکردم. تو فکر بودم. بعد چند لحظه کوتاه که به خودم اومدم و خواستم برم کمکش کنم دیدم سریع چهار پنج تا جوون دویدن و شروع کردن به بلند کردن توپهای پارچه. تا آخر ماجرا وایسادم و نگاه کردم. جمع کردن وسایلشو و راه انداختنش رفت...

خیلی وقت بود از این صحنه ها ندیده بودم. خیلی به دلم نشست. فقط شرمنده شدم که چرا خودم نرفتم جلو... بعد که داشتم بهش فکر می کردم فهمیدم که

هنوزم ماها آدمیم

هنوزم یه چیزایی حالیمون میشه

هنوز اونقدر بی تفاوت و سنگ نشدیم.

هنوز میشه امیدوار باشیم...

  

 

مشق شب اين باشد

كه هر روز  و هر شب چندين بار

در قلب هايمان زنده و تكرار كنيم

دوستی ، مهرباني ، صداقت

پاکی و پاکی و پاکی

و عشق...

 امتحاني بشود

كه بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط امین  | 



 

تو با هزار بهانه می روی و من با یک بهانه ... 

که رفتن توست...!!!

 تمام بهانه ها را کنار بزن من می مانم و تو ...

 تو می شوی بهانه ؛ برای رفتن اما من بهانه ایم برای بازی های تو ...

 بازی را از نو آغاز کن ... شروعش منم و پایانش من ...!

 جالب است می دانم که دیدنی است پیچیدن من در قفس ودیدنی تر خنده های تو که از درد من بر لب هایت می نشیند ...

اشتباه تو همین جا است ...

 قفسی را که تو برای من ساختی روزی باز می شود اما قفسی که تو خود به دورت کشیدی چگونه باز می شود؟

 تو قفس خودت هستی اما من آزادم اگر تو نباشی...

 اگر به همان بهانه هایی که رفتی دیگر بر نگردی ...

 می بینی از روزی که رفتی من تنها یک بهانه برای رفتن یافتم وآن رفتن تو بود...!!!

رفتم و دیگر بر نخواهم گشت ...

 رفتم و تو هم دیگر بر نگرد ...

 دیگر من نیستم که تو به بهانه های همیشگی قفسی برایش بسازی ...

 دیگر من نیستم که نفرت های همیشگیت را بر سرم آوار کنی ...

دیگر من نیستم ..........

 بهانه های تو با نبودن من به پایان می رسد و من تازه در نبودت بهانه ای برای رفتن می یابم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط امین  | 



سلام

ظهر به خیر. خوبید؟

وبم داره کم کم شکل می گیره و از همه کسایی که به من کمک می کنن که وبم رو بدرستم و همینطور از همه کسایی که میان و با نظراتشون بهم دلگرمی میدن هم ممنونم.

از خودم بگم که این روزا اصلا ً حال و روز خوبی ندارم. اصلا ً!!! خودمونی تر بگم خیلی تخریبم.

ولی دوست ندارم که همش بیام اینجا و از غم و غصه هام بگم چون می دونم هر کدوم از ماها به یه شکلی درگیر مسائلی هستیم و مشکل دارم. پس در کنار نوشته هایی که از احساسات درونیم نشأت می گیرن، چیزای دیگه ای هم می نویسم. حتی چیزای خنده دار!!!

  

يه نفر قلبمو زير پاش له كرد

ديدم بدجوري جاي قلبم توی سینم خاليه

خیلی درد آور بود ولی...

 يه سنگ مناسب پيدا كردم وگذاشتم جاش

گرانيت سياه با لكه هاي سرخ!!!

حالا ديگه هيچ كس نمي تونه قلبمو زير پاش له كنه...!

متن بالا برگرفته از وبلاگ کلبه تنهایی بود.

 

Bird Story :

.Little bird in the sky drop a shit in my head

.I didn't scream I didn't cry

!!!I just thanked God that cows dont fly

 

پرنده کوچکی در آسمان (ببشخید ببشخید گلاب به روتون، روم به دیفال، دلتون نخواد یه وقت، خدا به روزتون نیاره...) اخی کرد روی سرم. من جیغ نزدم. گریه نکردم. فقط از خدا تشکر کردم که گاوها نمیتونن پرواز کنن...!!!

 

توضیحات : این داستان واقعی نبودا!!! از فردا خواستین یاد من کنید نگید اون پسره که پرنده رو سرش...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط امین  |